سلام. امیدوارم خیلی معطّل نشده
باشید و اگر هم مطلب من وقتی از شما گرفت و به فکر واداشت، اثر
و نتیجۀ مثبت آن در ذهن، روح، و رفتار شما نمایان باشد. علّت
تأخیر ادامه مطلب، اهمّیّت و ارزش زیاد موضوع مورد بحث بود و
ارزش داشت که چند هفته برای آن وقت گذاشته و به آن فکر
میکردید.
البتّه این موضوع ذهن مرا هم به
خود مشغول نموده بود. در مورد آن هم فکر کرده و جوابهایی هم
برای این سؤال پیدا نمودم. حال نه برای این که چیزی آموزش دهم؛
بلکه فقط به خاطر تمامشدن مطلب و رساندن آن به نقطۀ پایان (به
عنوان مقدّمۀ بحثی دیگر). آنچه را که به ذهن خودم در مورد این
مطلب خطور کرده مینویسم که یقیناً با پایههای عقلی و دینی
آمیخته است، اگرچه کلمات از من است؛ ولی مغز و اصل مطلب
برداشتهای من از این دو منبع میباشد.
در این مورد جواب اوّل و کلّی
این است که اگر بخواهیم زندگی عبث و بیهودهای نداشته باشیم،
باید هدفی داشته باشیم که انتها نداشته باشد؛ چون انتهاداشتن
به معنای بیهودگی و نابودی است که تلاش برای رسیدن به آن از
بیعقلی نشأت میگیرد؛ بنابراین با رجوع به عقل، وجود خالق را
اثبات میکنیم و بعد در پرتو اعتقاد او، معاد را اثبات میکنیم
که صحبت درباره آنها از حوصلۀ این بحث خارج است.
وقتی معاد اثبات شد، طبعاً دین هم در کنار آن اثبات میشود؛ پس
تمام کارها و اهداف ما در پرتو دین رنگ میگیرند و در چارچوب
آن هماهنگ میشوند و چون معاد هم امری بیمنتهاست، انسان راضی
میشود و آرامش پیدا میکند؛ ولی باز هم عقل و فکر مجال آرامش
را از آدم میرباید که مگر نه اینکه دنیا مزرعهای است برای
آخرت؛ پس در این لجنزار چگونه میتوان چیزی کشت که آنجا در
آن سرای پاکیها مورد استفاده باشد یا اصلاً چگونه میتوان در
این فضا نفس کشید و دشمنیها، بدیها و ضلمها را را بویید.
بعد با این سینۀ مالامال از سیاهی به فضای پر از عطر عدل،
احسان، و عشق قدم گذاشت. تا عاشق نشوم، محسن و نیکوکار نشوم، و
رنگ و بوی بهشتیان نگیرم، چطور وارد بهشت شوم؟
پس از روی ناچاری باید دست به
دامان عشّاق بیدل بزنم و دل به آنها بسپارم تا رسم عاشقی به
من بیاموزند و با معشوق یگانه آشنایم کنند و اینجاست که با
دیدن این همه عشق و بیدلی عاشق، عاشقی دیگر میشوم تا به
واسطۀ او به معشوق برسم؛ پس یقیناً باید واسطهای باشد تا با
او و به وسیلۀ او راه را طی کرده و در آبادی دنیا و افراد آن
بکوشم.
در این گیر و دار، نظرم به هیچ
کس نمیافتد جز یک نفر ، آن هم:
حجة ابن الحسن
المهدی ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ
پس هدف و زندگیام را برای یک
چیز تنظیم میکنم تا هم خودم و هم دیگران را شایستۀ دیدار روی
او و درک گفتار و رفتار او نمایم که این خود مقدمهای دارد و
آن هم شناخت دین و نظام و قوانین خداوند است.
اگر کسی همین جا از من بپرسد:
«آخرش که چی؟»، جواب میدهم محبّت و عشق پایان و سرانجام
نمیشناسد؛ چون باز هم ختم به معشوق بیهمتا میشود که ازلی و
ابدی است؛ پس هیچ احساس بیهودگی ندارم. حال هم که قرار است او
راه را به من نشان بدهد و من با محبّت و عشق به او، به
بینهایت زیباییها و کمالات برسم، پس یک هدف کوچک و میانمدّت
برایم روشن و واضح است و آن، شناخت دقیق
امام زمان ـ عجّل
الله تعالی فرجه الشّریف ـ با تمام زیباییها و کمالاتش
به صورتی میباشد که مرحلههای نخست عشق و محبّت را شروع کنم.
تا عاشق او نشوم، نمیتوانم عاشق زیبایی مطلق شوم و تا زمانی
که چشمم به دیدن نور ماه عادت نکند و از آن در حراس باشد،
نمیتوانم به دیدار خورشید برسم؛ پس باید قدم در راه شناخت او
بگذارم. در راستای همین بحث از این پس بحثی در مورد شناخت امام
و مخصوصاً امام زمان
ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ برای شما خواهم داشت.
این جواب بنده به سؤال مطرح شده بود. امیدوارم که برای شما
خوانندۀ محترم قابل استفاده بوده باشد. باز هم دوست دارم نظرات
شما را در این زمینه بدانم. لطفاً نظرات خود را برای من
بفرستید. همچنان منتظر نظرات زیبا و سازندۀ شما هستیم.