هر وقت به یک جوان یا نوجوان
برخورد میکنی، شادابی و نشاط را در تمام حرکات و رفتارهایش
میتوانی ببینی؛ امّا همراه با یک غفلت. غفلت از سؤالی اصلی و
اساسی که بعضی مواقع او را به خود مشغول میکند؛ ولی خیلی زود
غرق در دنیای اطراف شده، آن سؤال را به فراموشی میسپارد.
میپرسید: «کدام سوال؟» معلوم است: آخرش که چی؟ یا به صورتی
دیگر: من برای چه آفریده شدم؟
هر کس زمانی که این سؤال را به
صورت جدّی برای خود مطرح کند، ناخودآگاه دلسرد شده و دست از
کار و زندگی میکشد تا این مسأله را برای خود حل کند و معمولاً
جوابهایی را هم دست و پا میکند. به چند نمونه توجّه کنید:
◊ از دانشآموز
دبیرستانی میپرسی، جواب میدهد: «میخواهم درس بخوانم تا آخرش
وارد دانشگاه شوم.»
◊
از جوان دانشجو میپرسی،
میگوید: «میخواهم آخرش مدرک بگیرم.»
◊
از دانشجوی مدرک گرفته یا اصلاً
نوجوانی که ترک تحصیل کرده میپرسی، جواب میده: «دنبال کار می
گردم. میخوام کار پیدا کنم.»
◊ از کسی که
کار میکنه میپرسی، میگوید: «میخواهم پیشرفت کنم و مال و
ثروت یا مقامهای بالاتر را به دست آورم.»
◊
و اگر دوباره سؤال را تکرار کنی،
جواب میشنوی: «میخواهم زندگی کنم.» آخرش همین است یا اگر
بخواهد خیلی زیباتر جواب دهد، میگوید: «میخواهم خدمت به خلق
کنم.»
خوب اکنون شما ای کسی که این
مطلب را میخوانی، نمیدانم متوجّه منظور من شدی یا نه. اگر
مطلب را گرفتی چه بهتر و اگر نه، پس به ادامه بحث دقّت کن!
سؤالها از افرادی شد که در سنین مختلف و به صورت دنبالهدار
در پی هم هستند (به صورت عمومی و کلّی)؛ یعنی هر کسی اوّل
دانشآموز است. بعد اگر درس بخواند، دانشجو میشود؛ سپس کار
میکند و پس از آن، بازنشسته میشود و در آخر هم میمیرد، بدون
این که بداند چه میکرده یا چه میکند. فقط میخواهد بنا بر
هدف آخری که در سؤالات مطرح شد زندگی کند یا مثلاً به
زندگیکردن دیگران کمک کند که آن هم باز به زندگی خود او ختم
میشود.
در نتیجه، ما زندهایم که زندگی
کنیم یا زندگی کنیم که زنده بمانیم؟ به نظر شما بیهوده نیست؟
کمی در این باره فکر کنید. از طرفی،
وقتی بحث از زندگی پیش میآید، چند لفظ ذهن انسان را به خود
مشغول میکند. نمیخواهم بگویم کلیشهای؛ چون به دلیل
پراهمّیّتبودن این الفاظ است که زیاد به ذهنها خطور میکند.
اوّلین کلمه «هدف» است. همانی که
حرفش را زدیم؛ ولی اسمش را نیاوردیم. حالا واضحتر می توانیم
در این مورد گفتگو کنیم:
یقیناً نمیتوان هدف از زندگی را خود زندگی دانست؛ چون عبث و
بیفایده است و این یک ادّعا نیست؛ بلکه هر کسی با رجوع به عقل
خود به این حقیقت دست مییابد.
ظاهراً بیشتر ما انسانها بر
اثر روزمرّهگی است که از این اصل مهم و اساسی زندگی خود غافل
میشویم و به جای آن که هدفی برای زندگی خود مشخّص کنیم، اجازه
میدهیم تا زندگی و در واقع روزگار برای ما هدف مشخّص کند و
بدون این که بدانیم شبها و روزهای زندگی خود را تلف میکنیم،
آن هم برای چیزی که خود از آن اطّلاعی نداریم.
پس بیایید کمی بیشتر به این کلمه
و در واقع به هدف از زندگی خود فکر کنیم تا بتوانیم زمام زندگی
را بدست گرفته و هدفی که برای آن ارزش واهمیت قائل می شویم را
بشناسیم تا از تلاشی که در راه رسیدن به آن انجام می دهیم
احساس رضایت وخوشبختی کنیم.
کلمۀ دوم همین لفظ «خوشبختی» است. به راستی خوشبخت کیست و
خوشبختی چیست؟ یا در چیست؟ من جوابم را دادهام. به نظر من
خوشبختی در رسیدن به هدف است و زمانی که انسان به آن دست یافت،
در واقع خود را خوشبخت مییابد و خوشبختی همان حالت رضایت و
خوشنودی است که انسان در اثر رسیدن به هدف یا در راه رسیدن به
هدف آن را احساس میکند.
کلمه و کلمات بعدی را فقط نام
میبرم و امیدوارم که نظرات شما مرا به معنا و مفهوم درستی از
آنها برساند. آن کلمات عبارتند از الفاظ مقدس و زیبای: «عشق»،
«دین» و «امام».
چنانچه خود شما در مورد همین بحث
کلماتی را میشناسید، برای ما بفرستید. همچنان منتظر نظرات
زیبا و سازندۀ شما هستیم. همواره منتظر نظرات
ارزشمند شما هستیم!