راههای اثبات تجرّد روح
۞
عقل؛
۞
وحی.
دلایل عقلی بر تجرّد روح
ما رنگ پوست و شکل بدن خودمان را با چشم
میبینیم و زبری و نرمی اندامهای آن را با حسّ
لامسه تشخیص میدهیم و از اندرون بدنمان تنها به
طور غیرمستقیم میتوانیم اطّلاع پیدا کنیم؛ امّا
حالات روانی خود را بدون نیاز به اندامهای حسّی
درک میکنیم. پس انسان دارای دو نوع ادراک است:
۞
ادراکی که نیازمند به اندامهای حسّی است؛
۞
ادراکی که نیازی به اندامهای حسّی ندارد.
نکته دیگر آن که با توجّه به انواع خطاهایی که در
ادراکات حسّی روی میدهد، ممکن است احتمال خطا در
نوع اوّل از ادراکات راه یابد، بر خلاف نوع دوم که
به هیچ وجه جای اشتباه و شکّ و تردید ندارد؛ به
عنوان مثال ممکن است کسی شک کند که آیا رنگ پوستش
در واقع همانگونه است که حس میکند یا خیر؛ ولی
هیچکس نمیتواند شک کند که آیا اندیشهای دارد یا
نه؟
این همان مطلبی است که در فلسفه با این تعبیر بیان
میشود: «علم حضوری مستقیماً به خود واقعیت تعلّق
میگیرد و از این جهت، قابل خطا نیست؛ ولی علم
حصولی چون با وساطت صورت ادراکی حاصل میشود،
ذاتاً قابل شک و تردید است.»
یقینیترین علوم و آگاهیهای انسان، علوم حضوری و
دریافتهای شهودی است که شامل علم به نفس و حالات
روانی میشود. بنابراین وجود «منِ» درککننده و
اندیشنده و تصمیمگیرنده به هیچ وجه قابل شک و
تردید نیست.
حال، آیا این «من» که رابطه نزدیک و تنگاتنگی با
بدن دارد و بسیاری از کارهای خود را به وسیله بدن
انجام میدهد و هم در آن تأثیر میگذارد و هم از
آن اثر میپذیرد، همان بدن مادّی و محسوس است و
این حالات روانی هم از اعراض بدن میباشد یا وجود
آنها غیر از وجود بدن است؟
چنین پاسخ میدهیم:
۞
«من» را با علم حضوری مییابیم؛ ولی بدن را باید
به کمک اندامهای حسّی بشناسیم؛ پس من (= نفس و
روح) غیر از بدن است.
۞
«من» موجودی است که در طول دهها سال، با وصف وحدت
و شخصیت حقیقی باقی میماند و این وحدت و شخصیت را
با علم حضوری خطاناپذیر مییابیم؛ در صورتی که
اجزای بدن بارها عوض میشود و هیچ نوع ملاک حقیقی
برای وحدت اجزای سابق و لاحق وجود ندارد؛
۞
«من» موجودی بسیط و تجزیهناپذیر است؛ در صورتی که
اندامهای بشر متعدّد و تجزیهپذیر هستند؛
۞
هیچیک از حالات روانی خاصیت اصلی مادّه (یعنی:
امتداد و قسمتپذیری) را ندارد و چنین امور
غیرمادّی را نمیتوان از اعراض مادّه (بدن) به
شمار آورد؛ پس موضوع این اعراض جوهری غیر مادّی
(مجرّد) است.
از جمله دلایل اطمینان بخش و دلنشین بر وجود روح
و استقلال و بقای آن پس از مرگ، رؤیاهای
صادقانهای است که اشخاصی پس از مرگ اطّلاعات
صحیحی را در اختیار خواب بیننده قرار دادهاند و
نیز از کرامات اولیای خدا و حتّی از بعضی از
کارهای مرتاضان هم میتوان برای اثبات روح و تجرّد
آن استفاده کرد.
شواهد قرآنی درباره تجرّد روح
وجود روح انسانی از نظر قرآن جای تردید نیست. روحی
که از فرط شرافت به خدا نسبت داده میشود1؛
چنانکه درباره کیفیت آفرینش انسان میفرماید:
﴿وَ
نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ2:
پس از پرداختن بدن از روح منسوب به خودش در آن
دمید.3﴾
و در آفرینش حضرت آدم (على نبيّنا و آله و عليه
السلام) میفرماید:
﴿وَ
نَفَخْتُ فِیهِ مِِنْ رُوحِی4.﴾
و نیز میتوان از سخن کافران نیز استفاده کرد که
میگفتند:
﴿ءَ
اِذٰا
ضَلَلْنٰا
فِی الاَرْضِ ءَ اِنّٰا
لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ5:
هنگامی که ما (مردیم و) در زمین گم شدیم (و اجزای
بدن ما در خاک پراکنده شد)، آیا آفرینش جدیدی
خواهیم داشت؟
قُلْ یتَوَفّٰاکُمْ
مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِلَّ بِکُمْ ثُمَّ
اِلیٰ
رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ6:
بگو (شما گم نمیشوید؛ بلکه) فرشته مرگ که بر شما
گمارده شده، شما را میگیرد و سپس به سوی
پروردگارتان بازگردانده میشوید.﴾
پس ملاک هویت انسانی همان روح اوست که به وسیله
فرشته مرگ گرفته میشود و محفوظ میماند، نه اجزای
بدن که متلاشی میشود و در زمین پراکنده میگردد و
در جای دیگر میفرماید:
﴿اَللّٰهُ
یتَوَفّیٰ
الاَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا
وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنٰامِهٰا
فَیمْسِکُ الَّتِی قَضیٰ
عَلَیهَا الْمَوْتَ وَ یرْسِلُ الاُخْریٰ
اِلیٰ
اَجَلٍ مُسَمًّی7:
خدای متعال جانها (یا اشخاص) را هنگام مرگشان
میگیرد و نیز کسی را که در خواب نمرده است (یعنی
کسی که به خواب رفته و مرگش فرا نرسیده است) پس
آنکه مرگش فرا رسیده، نگه میدارد و آن دیگری را
تا سرآمد معینی رها میکند.﴾
و در بیان کیفیت مرگ ستمکاران میفرماید:
﴿اِذِ
الظّٰالِمُونَ
فِی غَمَرٰاتِ
الْمَوْتِ وَ الْمَلاٰئِکَه
بٰاسِطُوا
اَیدِیهِمْ اَخْرِجُوا اَنْفُسَکُمْ8:
هنگامی که ستمکاران در سکرات مرگند و فرشتگان
دستهایشان را گشودهاند (و به آنان میگویند:)
جانهای خود را بیرون کنید (یعنی تسلیم شوید).﴾
نتیجه اثبات تجرّد روح
1. در انسان چیزی به نام روح وجود دارد؛
2.
روح انسانی قابل بقا و استقلال از بدن میباشد؛
3.
هویت هر فردی بستگی به روح او دارد و به عبارت
دیگر، حقیقت هر انسان همان روح اوست و بدن نقش
ابزار را نسبت به روح ایفا میکند.9