استاد بنیسی

محقّق بنیسی

رسانه‌گستر

عملیات انهدام

امور مذهبی

امور رایانه

 

 

 

  عشق شعله

محبّت

کرامت تواضع

خدمت به مردم

کاش او را مى‌ديدم

عکس سخن‌گو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 

 

 مرحوم حضرت استاد بنیسی ـ قدّس سرّه ـ در خاطرات خانواده

در خاطرات خانواده‏

استخاره چندى؟

حضرت استاد اسداللّه داستانى بنيسى قدس سره نقل مى‌‏فرمودند: در گذشته با خانواده به زيارت مولا، حضرت امام رضا عليه السلام مشرّف شديم. روزى در صحن حرم مطهّر در حركت بودم كه يكى از دوستان روحانى خود را در آن‏جا ديدم. سلام كرده و احوالپرسى نمودم. ديدم بسيار ناراحت است. علّت ناراحتى او را جويا شدم. گفت: «پسرم بسيار مريض است. به بيمارستان برده‌‏ام؛ امّا پولم تمام شده است. شما مى‏‌توانيد به بنده عنايت كنيد و مقدارى پول قرض بدهيد؟»

من پيش خودم حساب و كتابى انجام دادم. ديدم 500 تومان اضافه بر مخارج سفر دارم. همه آن 500 تومان را به او دادم و گفتم: «ان شاء اللّه خدا پسرت را خوب مى‏‌كند.» چند روز بعد او را دوباره در صحن ديدم. باز هم ناراحت بود. پس از سلام و احوالپرسى به من گفت: «آقاى داستانى! 500 تومان ديگر هم داريد كه به من قرض بدهيد؟» من هر چه حساب و كتاب كردم، ديدم پول اضافى ندارم و اگر پولِ همراه خود را به او بدهم، كرايه مسافرخانه و برگشت را نخواهم داشت؛ لذا عذرخواهى كردم. ديدم خيلى ناراحت شد.

به او گفتم: «بيا برويم از آقا امام رضا عليه السلام بگيريم. ما دو شيخ نمى‏‌توانيم از امام رضا عليه السلام پول بگيريم؟» با هم به بالاسر حضرت رفتيم. من زيارت را بلندتر خواندم و او هم زمزمه مى‏‌كرد. ناگاه ديدم كه دو دختر جوان در كنار من نشسته‌‏اند. يكى از آن‏ها از من پرسيد: «حاج‏‌آقا! استخاره مى‌‏كنيد؟» بنده كه هيچ‏گاه از مردم پولى نطلبيده بودم، ولى ناگاه بر زبانم جارى شد: «بله، چندى‏‌اش را مى‌‏خواهى؟» گفت: «چندى هست؟» گفتم: «100 تومانى، 200 تومانى، 300 تومانى و 500 تومانى.» گفت: «حاج‌‏آقا! براى من يك استخاره 300 تومانى بكنيد.»

به دوست روحانى‌‏ام تعارف كردم كه استخاره كند؛ امّا او نپذيرفت. خودم استخاره كردم و جواب، خوش آمد. دختر دومى گفت: «حاج‏‌آقا! يك استخاره 300 تومانى هم براى من بكنيد؛ امّا 200 تومان حساب كنيد.» گفتم: «اشكالى ندارد.» براى او هم استخاره كردم و آن هم خوش آمد. ديدم كه يكباره 5 تا اسكناس 100 تومانى جلوى من گذاشته و خودشان ناپديد شدند. آن‏‌ها كه بودند و چگونه توانسته بودند به بالاسر حضرت كه تنها مردان را راه مى‌‏دهند و به هيچ وجه به خانمى اجازه ورود به آن‏جا را نمى‏‌دهند، بيايند؟ معلوم نشد. پول‌‏ها را به آن شيخ دادم و از او جدا شدم. پس از مدّتى او به درِ خانه ما آمد و گفت كه پسرش خوب شده است و خواست كه 1000 تومان بدهد. گفتم: «500 تومان آن مال من بود و 500 تومان ديگر را امام رضا عليه السلام براى تو رسانيد!»

 به «بنيسى» كه دگر نيست ميان مردم‏

رحمتى خوانده و از او به خوشى ياد كنيد

 

 

تمام حقوق اين پايگاه اينترنتی، ويژه مديرعامل شركت رسانه‌گستر بنيسی است و بيان مطلب از این پايگاه اینترنتی، تنها با ذكر منبع بلامانع است.

برای ارائه پیشنهاد یا انتقاد یا ارتباط با مدیر پایگاه  اینجا را کلیک کنید.