پنجشنبه، 11/3/1385
خوش خلقی
روزى استاد به منزل ما آمده بودند و چون در فصل تابستان وقتى به
منزل ما مىآمدند چند روزى را در منزل پدرم بيتوته مىكردند و ما نيز
به بضاعت عقل خود از استاد استفاده مىكرديم.
يك دفعه كه در تابستان به منزل ما آمده بود و ما در خياطى كه در
جنب منزلمان بود كار مىكرديم، استاد كه از درب خياطى عبورى كرد به
كسانى كه در آن محل كار مىكردند گفت «مىآيم با شما لاس بزنم» «لاس
در زبان عاميانه به گفتوگوى صميمانه و دوستانه اطلاق میگردد» و
دوستانى كه در آنجا مشغول فعاليت بودند بهمحض شندن اين مطلب از يك
روحانى بهشدت منقلب شده و در پى آمدن استاد بودند بهطوريكه مدام به
من مىگفتند كه به ايشان بگوئيد امشب بيايند چون گفته استاد در ساعت
حدوداً 17 بوده و ايشان نيز جهت امشب در منزل يكى از اقوام قرار
داشتند.
فرداى آن روز كه استاد به محل كار ما مراجعه نمودند با استقبال
بىنظير همكاران در خياطى مواجه شدند كه دوستان كه از روز گذشته خود
را جهت صحبت با استاد مهيا كرده بود از ايشان سؤالاتى پرسيدند و ايشان
نيز با متانت تمام جوابگويى مىكرد و ايشان نيز در آخر داستانى نقل
نمودند كه چون متاسفانه در تردد جهت انجام پذيرايى بودم موفق به شنيدن
داستان نشدم.
احترام به پدر و مادر
سالى استاد به منزل ما آمده بود و در منزل ما بيتوته كرده بود و از
منزل ما براى انجام صله رحم به منزل اقوام و دوستان مىرفتند.
يكى از اين منازل كه استاد هر ساله مىرفتند منزل آقاى علىآقا
(عليقلى) بود. استاد چون قصد رفتن نمود ما نيز به اتفاق اقوامى كه در
منزل ما بودند تقاضا كرديم كه در معيت ايشان باشيم و ايشان موافقت
نمودند. در راه رفتن صحبتهايى شد كه زياد در خاطرم نيست و در راه
برگشتن استاد چون ديد فرزندان اقوامى كه در معيت استاد بودند در جلوى
پدرشان حركت مىكنند داستانى نقل نمودند كه اين شعر را در آخر
خواندند:
كره خر از خريت در پيش مادر مىدود
كره اسب از نجابت از پى مادر مىدود.1
كه اين را من آويزه گوش خود نمودم تا هميشه به بزرگتر خود احترام
بگذارم بهخصوص پدر و مادر.