استاد بنیسی

محقّق بنیسی

رسانه‌گستر

عملیات انهدام

امور مذهبی

امور رایانه

 

 

 

  عشق شعله

محبّت

کرامت تواضع

خدمت به مردم

کاش او را مى‌ديدم

عکس سخن‌گو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 

 

 خاطرات آقای سيّد مهدی حسینی از مرحوم حضرت استاد بنیسی ـ قدّس سرّه ـ

 

«بسمه تعالى‏»

از پدر شما بگويم من وقتى صبح‌‏هاى جمعه می‌‏آيم به هيئت وقتى عكس پدر شما را می‌‏بينم يک حالت خاصى به من دست می‌‏دهد كه انگار او هنوز زنده است و دارد ما را نگاه می‌‏كند و به ما احسنت می‌‏گويد واقعاً هنوز هم زنده است‏ و تعريف‌‏هاى كه شما می‌‏كنيد از آقا من را نه به شما بلكه به خدا هم نزديك می‌‏كند. چه می‌‏شود اى كاش با او هم در ارتباط بوديم‏ خلاصه با فكركردن به اين آقا و نگاه‌‏كردن به عكس او آدم را خدايى می‌‏كند و طورى است كه هميشه در مجلس هست.

خاطراتى درباره‏ استاد اسداللّه داستانى بنيسى

زيارت

حاج‌‏آقا1 می‌‏فرمود: وقتى پدرشان از مكه برمی‌‏گشت به من2 فرمود كه در مكه به آسمان نگاه می‌‏كردم تا در آن3 را پيدا كنم كه جبرئيل از كدام در آسمان وارد مكه می‌‏شود

منظور: آدمى وقتى می‌‏رود مكه فقط ياد او به زيارت‌‏كردن و خداوند باشد و فكر او جاى ديگرى نباشد يا به عبارت ديگر می‌‏توان گفت كه «آدم می‌‏رود زيارت نمی‌‏رود تجارت»

 

ذكر خدا آرامش دل

حاج‌‏آقا می‌‏فرمود كه روزى پدرم را در حال عجيب و گريان ديدم و با خود زمزمه می‌‏كرد و با خود می‌‏گفت خداوندا مرا اگر به بهشت ببرى كه از ياد تو غافل باشم نبر به جهنم ببر كه بگويم يا ا... يا ا... يا ا...4

منظور: هميشه در هر پست و مقامى آدم بايد به فكر خداوند و ياد خداوند باشى و اگر هر جاى كه باشى نبايد خود را گُم كنى و فقط ذكر خداوند را بگويى يا به عبارت ديگر نبايد از ياد خداوند غافل باشى

 

عشق

حاج‌‏آقا می‌‏فرمود كه برادرزاده‌‏اش (محمدحسين)5 هر روز صبح رأس ساعت 00 : 7 بلند می‌‏شود و می‌‏آيد به آقا دست می‌‏داد و سلام می‌‏كرد و بعد از روبوسى هم می‌‏رفت6

نقد: آقاى داستانى با نوه خود حتماً مهربان و رؤوف بود و نوه خود را عاشق خود كرده بود كه هر روز صبح با آن خستگى7 از خواب بلند می‌‏شود و می‌‏آمد به آقا سلام می‌‏كرد. و بعد می‌‏رفت

 

كمک ممنوع

وقتى حاج‌‏آقا كوچک بود8 آمد پيش پدرشان و گفت هم‌‏خانواده اين كلمه چه می‌‏شود و آقا فرمود كه برو و كتاب [فُلان را] بخوان و از آنجا هم‌‏خانواده اين كلمه را پيدا كن و من هم ناراحت شدم9

منظور: آدم تا می‌‏تواند بايد جواب خود را خود پيدا كند و اگر آن لحظه جواب پسر خود را می‌داد فردا هم می‌‏آمد و سؤالى ديگر می‌‏پرسد و براى پسر خود و آينده پسر خود جواب را نداد تا خود جواب آن را پيدا كند10

 

ظلم نكن‏

حاج‌‏آقا می‌‏فرمود پدرم تحقيق می‌‏كرد كه ببيند بدبخت‌‏ترين بدبخت‌‏ها كيست و چرا اولى: كسى [است‏] كه شتر حضرت صالح را به شهادت نائل كرد و دوم كسى كه اميرالمؤمنين را به شهادت رساند [به اين نتيجه رسيدم كه‏] زيرا شتر حضرت صالح آب می‌‏خورد و به همه اهالى روستاى حضرت صالح شير می‌داد تا آنها سير بشوند و آنها ظلم كردند. و حضرت على به ابن‌‏ملجم خوبى می‌‏كرد و به او كمک و مهربانى می‌‏كرد و ابن‌‏ملجم با به شهادت رساندن آقا به آقا ظلم كرد11

منظور: ما نبايد به كسى كه به ما خوبى كرده بدى كنيم و اگر كسى بر ما خوبى كند و ما به آن بدى كنيم بدبخت‌‏ترين بدبخت‌‏ها [و اشقی‌‏الاشقيا]ى سوم و چهارم و... می‌‏شويم

 

گريه نكن

حاج‌‏آقا می‌‏گفت جوجه‌‏اى خريده بوديم12 و بلد نبوديم آن را نگاه داريم و در همان روز در حال مردن بود و برادرهاى كوچک و بزرگم داشتند گريه می‌‏كردند و من كه گريه نمی‌‏كردم گفتم می‌‏خواهيد يک اعلاميّه بزنيم جلوى در [و در آن بنويسيم:] انا للّه و انا اليه راجعون

پدرم جوجه را كارى كرد كه زنده ماند و بعد در كوچه رهايش كرد.13

نقد: جوجه را وقتى بلد نيستيم نگه داريم نخريم.

 

مواظب باش

حاج‌‏آقا می‌‏گفت پدرم به من می‌‏گفت من از 14سالگى شروع كردم به زن‌‏گرفتن و در 25سالگى زن گرفتم‏
منظور: وقتى كه می‌‏خواهى زن بگيرى اوّل تحقيق كن كه آيا دختر خوبى است يا نه آيا حجاب دارد يا نه آيا تا حال به گناهى مرتكب شده است يا نه و بعد از آن زن بگير يا به عبارت ديگر زنى بگيريد كه لياقت تو را داشته باشد.14

 

در مدرسه

آقاحبيب داستانى (برادر حاج‌‏آقا) می‌‏گفت من در مدرسه بودم كه معاون آمد جـلوى در كـلاس و گـفت شما [به دفـتر من بيا] و دفتر نمره را [هم‏] به دفتر بياور و پدر آمده بود كه درس‌‏هاى مرا بپرسد و بعداً يكى از استادها مرا ديد و من [به او] گفتم ايشان پدر من هستند پدرم گفت نه؛ غلط است ايشان پسر من هستند

منظور: كوچک را به بزرگ نسبت می‌‏دهند نه بزرگ را به كوچک

 

اطلاع‌‏داشتن

حاج‌‏آقا می‌‏فرمود پدرم به من می‌‏گفت كه می‌‏ترسم بميرم و كتاب‌‏هاى كه می‌‏خواهم بنويسم با خود داخل قبر ببرم15

نقد: آقا از همه چيز خود باخبر بوده است و اين كار انجام شد.

 

عشق چيست؟

حاج‌‏آقا می‌‏گفت وقتى كه پدرم فوت كرد و داخل قبر گذاشتيم محمدحسين (برادرزاده‌‏اش)16 سر خود را به قبر می‌‏زد و به آقا می‌‏فرمود آقاجون بلند شو بس است آخه چه‌‏قدر می‌‏خوابى بلند شو برويم خانه‏

نقد: اگر كسى، كسى ديگر را عاشق خود كند هم هنگام زنده‌‏بودن و هم هنگام بعد از فوت هميشه در ذهن آن جاى خواهد داشت.


پاورقی‌های مطلب بالا به قلم محقّق بنیسی، فرزند حضرت استاد بنیسی ـ قدّس سرّه ـ

1. مقصود از كلمه «حاج‌‏آقا» در نوشته آقاى حسينى، آقاى اسماعيل داستانى است.
2. و ديگران.
3. درهاى آن و محل‌‏هاى فرود حضرت جبرئيل ـ عليه السّلام ـ از نزد حضرت حق به شهر مقدّس مكّه.
4. مناجات ايشان با خداوند يگانه چنين بود: «بارالاها! اگر قرار است كه مرا در بهشتت ساكن گردانى و من (به نعمت‌‏هاى آن‏جا سرگرم شوم و) از تو غافل گردم، مرا به جهنّم ببر تا (از ياد و انس تو دور نگردم و) بگويم: يا الله؛ يا الله؛ يا الله!»!
5. نام او محمّدمهدى است كه حضرت پدرم ـ قدّس سرّه ـ به او گذاشت.
6. و دوباره می‌‏خوابيد! او در آن هنگام، حدود 2 سال داشت!
7. مقصود، خواب سنگين كودكانه است.
8. و تازه به مدرسه می‌‏رفت.
9. ولى اينک می‌‏فهمم كه ايشان با اين كارشان چه خدمت بزرگى به حقير كردند.
10. و تا می‌تواند، روى پاى خودش بايستد!
11. لذا در روايات، اين 2 نفر به عنوان اشقی‌‏الاشقياء (بدبخت‌‏ترين بدبخت‌‏ها) معرّفى شده‌‏اند.
12. درست: كودک كه بوديم، گنجشكى پيدا كرده بوديم.
13. حضرت پدرم ـ قدّس سرّه ـ در هنگام جوانى، كارگاه جوجه‏‌پرورى داشت.
14. و اين ماجَرا نشان می‌‏دهد كه ايشان از همان نوجوانى چقدر نسبت به اين مسأله، حسّاس بوده است.
15. تعبير ايشان در روزهاى پايانى عمرشان چنين بود: «می‌‏ترسم بميرم و ناگفته‌‏هاى فراوانم با من در زير خاك‌‏ها دفن شود!» كه چنين شد.
16. نام او محمّدمهدى است كه در آن هنگام، حدود 2 سال داشت.

 

 

تمام حقوق اين پايگاه اينترنتی، ويژه مديرعامل شركت رسانه‌گستر بنيسی است و بيان مطلب از این پايگاه اینترنتی، تنها با ذكر منبع بلامانع است.

برای ارائه پیشنهاد یا انتقاد یا ارتباط با مدیر پایگاه  اینجا را کلیک کنید.