|
خاطرات
آقای
احمد مصطفوی از مرحوم حضرت استاد بنیسی ـ قدّس سرّه ـ
بسم الله الرحمن الرحيم
با عرض سلام خدمت ... دوست عزيزم1؛
بدليل پيشنهادى كه دادى، يعنى اينكه بعنوان عيدى سال نو چند خطى
دربارهى پدر بزرگوارتان بنويسم اين چند سطر نوشته را گرچه ناقابل است
و سرشار از غلط و نُقصان است را آماده كردهام.
كاش حداقل اطّلاعاتم بيشتر بود و بيشتر و بهتر میتوانستم ذهنيّت خود
را نسبت به آن عالم ربّانى به خط تحرير دربياورم... .
شنبه 4 / 1 / 86 ساعت 25 / 11 شب.
قصد دارم نوشتهاى در خصوص عالم ربّانى
«اسدالله داستانى بنيسى»
به روى كاغذ بياورم ولى متأسفانه اطّلاعاتم پراكنده و محدود به چند
خاطره میباشد.
حضرت استاد در روستايى بنام «بنيس» كه در تبريز واقع در شمال غربى
ايران است ديده بر اين دنيا گشود؛
وى علاقهى خاصّى به نوشتن و خواندن داشتند بطورى كه2 اگر
تكه كاغذ يا روزنامهاى پيدا میكردند حتماً آنرا مطالعه مینمود.
ايشان پس از مدتى براى بهرهبردن از استادان دينى به قم سفر كرد ولى
بدليل مشكلات اقتصادى بعد از كلاس درس به رُفت و روب مدرسه میپرداخت
و از اين راه مقدارى از نيازهاى اقتصادى را تأمين میكرد.3
او پس از ازدواج صاحب 3 پسر و 1 دختر شد و میگفت كه من 4 استاد پرورش
دادم.4
فرزند بزرگترشان صحاف5 است و او علاقهى خاصّى به اين
پسرشان داشت و او را طاهر ناميد
فرزند اوسط او اسماعيل نام دارد كه روحانى و محقق و ويراستار است و در
حقيقت ادامهدهندهى راهش است و قصد تصحيح و تكميل تمام 999 آثار او
را دارد.
فرزند كوچک آن بزرگوار كه او را حبيب میناميد مهندس كامپيوتر و
همچنين روحانى نيز است.
تنها دخترشان نيز معلم قرآن و احكام است و در حال حاضر در تهران زندگى
میكند.
آيتالله بنيسى مشهور
به «شيرخداى آذربايجان»6
با صدها كتاب و اشعار خود بيشتر براى مشكلات مردم و براى آنها و با
زبانى ساده و قابل فهم به خوانندگان آن آثار خدمات ارزشمندى ارائه داده
است او با اينكه میتوانست با تأليف كتب حوزوى شهرت پيدا كند ولى تمام
توان خود را صرف كمک و رفع مشكلات مردم و جوانان كرد.7
ايشان از نظر عرفانى در مرتبهى رفيعى قرار داشت به گفتهى بعضى از
بزرگان او با اهل بيت
و امام زمان (عج) در
ارتباط بودند.
اسماعيل فرزند ايشان میگويد: يكروز پدرم را ديدم كه نيمهى شب به
راز و نياز با خدا میپرداز و میگويد «الهى؛ اگر قرار باشد در بهشت
من از ياد تو غافل باشم من آن بهشت را نمیخواهم».8
حضرت استاد هر جمعهصبح برنامهى دعاى توسل و سخنرانى در منزلش
برگزار میكرد
يكروز9 كه ميهمان خواهرش بود، خواهرش از او میخواهد كه شب
را در خانهاش بماند ولى او قبول نمیكند اما بدليل گريهى خواهر و
اصرارش قبول میكند و آنجا میماند. وقتى صبح شد خواهرش با گريه بلند
شد و شروع به معذرتخواهى از برادرش كرد، وقتى جريان را پرسيدند گفت:
من در خواب ديدم كه از جلوى خانهى شما هستم و از پنجرهى جلوى
خانهىتان صداى دعاى توسل خواندن چند نفر میآيد... .10
اسماعيل خاطرهاى ديگر از آن بزرگوار دارد كه مضمونش اين است: «من
همراه پدرم در حرم حضرت
معصومه (س) بودم كه با يک زن و شوهر جوان برخورديم، پدرم به
آنها سفارش كرد كه اگر میخواهيد مشكلى در زندگى نداشته باشيد روزى سه
بار به يكديگر بگوييد «دوستت دارم»11
اين عالم ربّانى همچون سنگى قيمتى بود كه
در آتش بلاها و سختیها نابتر میشد و صبر بر اين مشكلات خبر از
مقام رفيع آن بزرگوار دارد بطورى كه در اواخر عمرش درآمد بيشتر آن از
پولِ خواندنِ نماز قضاى ديگران بود12 و در اين حال اگر كسى
از ايشان پولى درخواست میكرد، دست او را رد نمیكرد
چقدر انسانها كه وقتى با رفتار محبتآميز او مواجه شدند، زندگيشان
زير و رو شد و چقدر انسانها كه در عين ديدن محبتآميز او سعى در
خرابكردن اين روحيّه و مشكلتراشى براى او بودند.
اين انسان آسمانى بدليل تصادف ناگهانى در بستر بيمارى افتاد ولى در
همين حالت هرگز اجازه ندادند كه كسى13 از حال او باخبر و
ناراحت شود؛ و در نهايت پس از مدتى نداى پروردگارش كه «يأيَّتُهَا
النَّفْسُ المطمئِنَّةُ ارجِعِى إلَى رَبِّكِ راضيَةً مَّرْضيَّةَ
فَادخُلىِ فىِ عِبَادِى وَ ادْخُلىِ جَنَّتىِ» را لبيک گفت و
جسم خود را در گلزار شهداى قم14 به وديعه گذاشت و يادش را
هم در دل اطرفيان خود ماندگار كرد.
همانطور كه فرزندانشان میگويند بعضى از دوستان و آشنايان، آنچنان سرِ
قبر آن بزرگوار15 گريه میكردند كه گويى پدر يا عزيزى
نزديک را از دست دادهاند.
در حال حاضر فرزند برومند ايشان محقق و مصحح توانا، راه ايشان را ادامه
میدهد و طبق وصيت او تمام آثار او را تصحيح و تكميل میكند.
پاورقیهای مطلب بالا به قلم
محقّق بنیسی،
فرزند حضرت استاد بنیسی ـ
قدّس سرّه ـ
1. يعنى:
اسماعيل داستانى بنيسى.
2. در هنگامه خردسالیشان در روستاى بنيس كه امكانات خيلى
كم بود.
3. اين ماجَرا مربوط به تحصيل دوران دبيرستان ايشان در
تهران است؛ نه شهر مقدّس قم.
4. همانگونه كه خود سروده است:
ندارم غصّـهاى گر مـن بميـرم
كه از نسلم چهار استاد مانَد
5. و ناشر كتابها و آثار
حضرت پدرم قدس سره.
6. در زمان كودكیاش.
7. كاش در هر زمانه، دستكم گروهى از انديشمندان دينى ما چنين
بودند!
8. مناجات ايشان با خداوند يگانه چنين بود: «بارالاها! اگر قرار
است كه مرا در بهشتت ساكن گردانى و من (به نعمتهاى آنجا سرگرم
شوم و) از تو غافل گردم، مرا به جهنّم ببر تا (از ياد و انس تو دور
نگردم و) بگويم: يا الله؛ يا الله؛ يا الله!»!
9. آن روز، پنجشنبه بود.
10. ادامه ماجَرا: با اين كه در خانه بسته بود. از جلو پنجره صدا
زدم: برادر من در خانه ما در كرج است. شما كه هستيد و چگونه وارد
خانه او شدهايد؟ جواب آمد: «هيچ كس هم نباشد، خودمان میآييم.»
وقتى حضرت پدرم قدس سره از اين سفر بازگشت، به مادرم فرمود كه 14
بالش براى 14 معصوم عليهم السّلام درست كن تا اگر زمانى خواستند با
لطف و كرامت بینهايتشان تشريف بياورند، هر يک... .
11. بنده اين ماجَرا را از ديگرى نقل كردهام و خود در آن حضور
نداشتهام. داستان چنين بود كه روزى دختر و پسر جوانى كه به نظر
میآمد يا نامزدند و يا تازه عقد كردهاند، در حرم مطهّر
حضرت
معصومه عليها السّلام به نزد ايشان آمدند و گفتند: «آقا! ما را
نصيحت كنيد!» ايشان به آن پسر فرمود: «پسرم! روزى 3 بار به دخترم
بگو: "دوستت دارم."» و به آن دختر فرمود: «دخترم! روزى 3 بار به
پسرم بگو: "من به تو افتخار میكنم."»!
12. ايشان مشكلات اقتصادى فراوانى داشتند؛ ولى تنها يک بار،
نمازهاى قضاى يک يا دو ماه شخصى را خواندند.
13. حتّى دخترش و حتّى پدرش!
14. بر روى قبر مادر عزيزش كه در سال 1372 به رحمت الاهى واصل شده
بود.
15. و در جلسات ختمشان.
|