|

به نام خدا
قصّه من آفتاب قصّهها است
گر ز پشت ابرها ظاهر شود1
حضرت
حجّتالاسلام
و المسلمين استاد اسداللّه داستانى بنيسى ـ قدّس سرّه ـ
در سال 1325 شمسى به دنيا آمد. با ميلاد او زندگى خانوادهاش بركت
پيدا كرد و آنان از فقر شديدى كه سالها گرفتارش بودند، رهايى
يافتند.
پدر و مادرش او را «اسداللّه» ناميدند تا هم ياد
حضرت اميرالمؤمنين،
اسداللّه الغالب
ـ
عليهالسّلام
ـ،
هميشه در خانهشان جارى باشد و هم او با نام آن حضرت، بزرگ و به صفات
او مزيّن گردد.
او در
روستايى زيبا كه در دامنه كوه ميشاب (معروف به ميشو) قرار و
«بنيس» نام دارد، متولّد شد. اين روستا در بخش شمال شرقى شبستر و در
حدود 60 كيلومترى غرب تبريز واقع شده است.
از اين روستا علماى
بزرگى به نامهاى علاّمه
برهانالدّين
ابراهيم بن حسن، شيخ حسن باله،
ملاّقباد، ملاّعلى
ممتحن، و حاج ميرزا اسداللّه بنيسى
(معروف به حاجآخوندآقا) برخاسته و جهان
را با نور دانش و عرفان خويش منوّر كردهاند.
اجداد
استاد بنيسى
ـ قدّس سرّه
ـ
از علما بودند و به فرموده خود او نسبتش به
علاّمه برهانالدّين میرسد. او دانشمندى بلندمرتبه بود كه در
زمان خويش در ادبيّات عرب، فنون شعر، و عرفان همتا نداشت. 4 كتاب از او
برجا مانده كه مهمترين آنها «تفسير قرآن مجيد
از اوّل قرآن تا سوره يوسُف» میباشد. وى در اوايل قرن دهم هجرى قمرى
در راه سفر به مكّه معظّمه همراه با پسرش به شهادت رسيد.3
جدّ پدرى او،
باباحسن، كه انسان وارستهاى بود، به
خاطر فقر شديد مالى نتوانست راه اجدادش را ادامه دهد و پدرش،
حاج اسماعيل آقا، نيز به همين مشكل
گرفتار بود.
جدّ مادرىاش،
حاج على كاظمى قانع (كاظمزاده) هم
انسان پاكدلى بود. او پيش از آن كه به سفر حج مشرّف شود، از همه، حتّى
حيوانات منزلش، حلاليّت میطلبيد. پدر
استاد
ـ قدّس سرّه ـ
در اينباره گفته است كه او پس از اعمال حجّش به من گفت: «حاجاسماعيل!
من در جوانى به مسائل مذهبى، چندان مقيّد نبودم. با خدا عهد كردم كه
مرا به راه راست هدايت فرمايد و زيارت خانه خودش را بر من قسمت كند؛
آنگاه اگر مرا بخشود و حجّم را قبول كرد، جانم را در مكّه بگيرد.»؛
سپس وصيّتهايش را گفت و پس از ذكر شهادتين جان به جانآفرين تسليم
كرد و در شعب ابوطالب دفن شد.
پدر وی،
حاج اسماعيل آقا، نیز مرد بزرگوارى بود
كه
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
بارها دربارهاش میفرمود: «من پدرم را يک ساعت هم روى زمين نديدهام؛
او هميشه در عالم بالا و معنويّت و ذكر و دعا است.» نُخستين استاد
معنوى استاد بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
كه «ميرزا اسداللّه» نام داشت و معروف به
«حاجآخوندآقا» بود، درباره
حاج اسماعيل آقا
فرموده است: «من از هر جهت به او اعتماد دارم تا آنجا كه حاضرم پشت
سرش نماز بخوانم.» هنگامى كه حاجآخوندآقا ـ
قدّس سرّه ـ
نابينا میشود، او در ضمن كار طاقتفرسای سفالسازى، به بچههاى
بنيس قرآن یاد میداد.
آثار
نبوغ از زمان كودكى
استاد بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
در او نمايان بود. جدّ مادریاش در همان زمان درباره او گفته بود: «او
با بزرگترها نشست و برخاست میكند و حرفهاى بزرگتر از خود
میزند. اينگونه بچهها معمولا آدم بزرگ و سرشناسى میشوند و در
رديف
نابغههاى تاريخ قرار میگيرند.»
او در دامان پدرى بزرگ شد كه هر شب به نماز شب برمیخاست؛ مردى كه
هميشه قرآن میخواند و وقتى به آيههاى عذاب میرسيد، گريان میشد
و هنگامى كه آيههاى نعمت و بهشت را تلاوت میكرد، در چهرهاش گل
تبسّم میشكفت و میگفت: «اللّهمّ! ارزقنا؛ خداوندا! اين نعمت را به
ما ارزانى كن!»
در اثر تربيت چنين پدرى و پاکی روح بلندش، فضايل اخلاقى فراوانى از او
ظاهر میشد. او در كودكى، مردى را از كوره آتش نجات داد و نيز آبرويش
را فداى جوانى ساخت كه در آستانه مرگ بود.
در آن زمان، پهلوانى به نام «صفدر» در
بنيس زندگى میكرد. هنگامى كه به او خبر میرسد
اسـتـاد
ـ قدّس سرّه ـ
با پسرى بزرگتر از خود كشتى گرفته و او را به زمين زده است، به او
میگويد: «تو يک پهلوانى. من در مدّت خيلى كم، همه فنون پهلوانى را به
تو ياد میدهم و تو را جانشين خودم میكنم. من از تو شيرى میسازم
كه افتخار آذربايجان گردد و صداى نعرهاش به همه جاى دنيا برسد!» پس
از اتمام درسهاى پهلوانى،
استاد
ـ قدّس سرّه ـ
با اين كه هنوز به بلوغ نرسيده بود، با همتايان خود در بنيس و روستاهاى
اطراف كشتى میگرفت و با عنايات الاهى كه در جایجای زندگیاش مشهود
بود، هميشه پيروز میشد.
مردم بنيس، به ويژه بزرگانش، آنقدر
او را دوست میداشتند كه حاضر بودند حتّی جانشان را فداى او سازند.
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
خواندن و نوشتن را
در محضر پدرش آموخت و در ضمن كمک به پدرش در كار سفالسازى و آموزش
فنون پهلوانى، در مكتب حاجآخوندآقا
ـ قدّس سرّه ـ
شركت میكرد و قرائت قرآن و... را از او فرامیگرفت.
او در يادگيرى علوم، پيشرفت عجيبى داشت تا آنجا كه حاجآخوندآقا
ـ قدّس سرّه ـ
دربارهاش میفرمود: «او در آينده از نوابغ خواهد شد. ما خيلى بايد
از او حمايت كنيم و اسباب رشد فكرى او را فراهم سازيم و هر چه از
دستمان برمیآيد، درباره او انجام دهيم.»
پس از مدّتى، در دبستان بنيس، كلاس درس شبانه براى بزرگسالان برقرار
شد. پدرش او را در آن جا ثبتنام كرد و او در مدّت 4 ماه، كلاسهاى
اوّل و دوم را گذراند؛ سپس در مدّتى كوتاه از پدرش ترجمه
قرآن و
كتابهاى گلستان، توضيحالمسائل، و تنبيهالغافلين را فراگرفت.
آنگاه به تهران آمد و شبانگاهان با همه خستگیاش از كار روزانه، در
كلاسهاى آموزشگاه رجايى شركت میكرد.
چند روزى از آغاز تحصيلش در تهران نگذشته بود كه در امتحانات داوطلب
آزاد كلاس ششم شركت كرد و با معدّل بالا قبول شد و همين باعث شد كه از
طرف مجلّه اطّلاعات با او مصاحبه كنند و 20 جلد كتاب به او جايزه دهند.
وی تا پايان دبيرستان، تحصيلات خود را ادامه
داد.
چند
علّت باعث شد كه
استاد بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
از همه علاقهها و انگيزههايش دل بكند و به راهى نورانى و مقدّس قدم
بگذارد. اين
اسباب
عبارتند از:
1. اجداد او اهل
علم بودند و از بزرگان بنيس محسوب میشدند؛ اگرچه پدر و پدربزرگش به
خاطر فقر مالى زياد نتوانستند راه اجدادشان را ادامه دهند؛
2. در زمانى كه او
به عنوان پهلوان آذربايجان مشهور شده بود، خانواده و خويشاوندانش به
او اجازه نمیدادند كه به تنهايى از بنيس خارج شود؛ چون میترسيدند
كه رقيبان و دشمنانش در بيرون روستا او را آزار دهند. در همين مدّت، او
به اين نتيجه دست يافت كه هنر واقعى، آن نيست كه يک نفر بتواند پشت همه
را به خاک بمالد، دل عدّهاى را بشكند، كينه و دشمنى بيافريند، آزادى
واقعى را از خود سلب كند، و خطرات فراوانى را براى خود فراهم كند و
انسان نبايد وقت گرانبهايش را در چنين كاری صرف نمايد؛
3. استادش، حاجآخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ،
به او میفرمود: «من پسرى ندارم كه او را به حوزه علميّه بفرستم و تو
را كه همنام من هستى، به اندازه فرزندانم دوست دارم. از تو میخواهم
كه به حوزه علميّه قم بروى تا بتوانى با دانشى كه به دست میآورى، به
همه جهان خدمت كنى.» و هميشه او را تشويق میكرد كه به حوزه علميّه
هجرت كند؛
4. او علاقه زيادى
به علم داشت. هر كتاب و روزنامهاى كه مردم از شهرها به بنيس
میآوردند، آن را میگرفت و مطالعه میكرد، گهگاه شعر میسرود، و
هر وقت عالمى را میديد، حالتى روحانى به او دست میداد و خود را در
عالمى ديگر احساس میكرد.
همه اينها دست به دست هم دادند و او آموزش كتاب «جامعالمقدّمات» را
كه نُخستين كتاب درسى حوزه حساب میشد، در محضر
حاجآخوندآقا
ـ قدّس سرّه ـ
آغاز كرد تا اين كه ايشان وفات كرد و وی در بهار سال 1350 وارد حوزه
علميّه قم شد.
در همان شب اوّل ورودش به شهر مقدّس قم، در خواب ديد كه
حاجآخوندآقا
ـ قدّس سرّه ـ
شادمانه جلو در مسجد بنيس ايستاده و منتظر رسيدن او است. هنگامى كه به
خدمت ايشان رسيد، حاجآخوندآقا
ـ قدّس سرّه ـ
آغوشش را گشود و بوسهبارانش كرد و فرمود: «عاقبتبهخير باشى
اسداللّه! مرا به آرزويم رسانيدى.» و با اصرار فراوان، او را پيش از
خود داخل مسجد كرد، در محلّ مخصوص اهل علم نشانيد، از او خواست كه
به منبر برود و سخنرانى كند، و به وی فرمود: «سه روز ديگر، تحصيل را
در محضر فلان استادان آغاز كن.»
او از فرداى همان شب به فرموده استادش
عمل كرد و درسهاى روحبخش حوزه علميّه را تا پايان ادامه داد و با
پشتكار عجيب و توفيقات فراوان الاهى توانست مقامات علمى گوناگونى را به
دست آورد.
نوريان مر نوريان را طالبند
مهمترين استادان
او در درسهاى مقدّماتى و سطح حوزه عبارتند از:
1. علاّمه مدرّس افغانى
ـ قدّس سرّه ـ؛
2. حضرت آيتاللّه شيخ احمد پايانى
ـ قدّس سرّه ـ؛
3. حضرت آيتاللّه شيخ قدرةاللّه وجدانیفخر
ـ قدّس سرّه ـ؛
4. حضرت آيتاللّه مصطفى اعتمادى
ـ دامت بركاته ـ.
استادان ايشان در درسهاى خارج حوزه عبارتند از:
1. حضرت آيتاللّه العظمى سيّد محمّدرضا گلپايگانى
ـ قدّس سرّه ـ؛
2. حضرت آيتاللّه العظمى سيّد محمّد وحيدى شبسترى
ـ قدّس سرّه ـ؛
و ...
.
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
در 13سالگى با چوپان بنيس كه «رشيد» نام
داشت، به كوه ميشاب (معروف به ميشو) سفر كرد و جلوههاى
معرفتزاى ميشاب را به شعر كشيد. اين مجموعه شعر آذرى را كه «طبيعتْ
گلشنى يا
ميشوداغى» نام دارد، آقاى حضرتى (نعيمى)
به شعر فارسى برگردانيده و در مقدّمهاش نوشته است: «در گوشهاى از
اين اثر میتوان نمونهاى از سبك استاد شهريار
را در ديوان "حيدربابايه سلام" مشاهده كرد.» اين نُخستين كتاب
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
بود.
او سالهايى پياپى پس از تعقيبات نماز صبح، نوشتن را آغاز میكرد و
بركت عجيبى در نوشتارش احساس میشد تا آن كه صدها كتاب و اثر از
خود به يادگار گذاشت.4
او با عبادت،
قرآن، و دعا انس عجيبى داشت. يک بار در مدّت حدود 9 ساعت
پياپى، همه قرآن را قرائت كرد و بارى ديگر 1000 ركعت نماز در چند ساعت
متوالى خواند.
به نزديكانش سفارش میكرد كه مناجاتهاى خمسةعشر را فراموش نكنند و هر
روز صبح، يک مناجات از اين 15 مناجات را بخوانند.
او آن قدر به ادعيه
حضرات معصومين
ـ عليهم السّلام ـ عشق میورزيد كه به خواندنشان بسنده نمیكرد،
بلكه در جلسات صبحهاى جمعه كه در خانهاش برگزار میشد، براى مردم
آنها را شرح میداد و در اين جلسات، دعاى توسّل خوانده میشد و
بيماران شفا میگرفتند و حاجتمندان به حاجت خود میرسيدند.
برق عشق آمد و بر خرمن جان آتش زد
هر
كسى با
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
آشنا میشد، در همان ساعات نُخست آشنايى میفهميد كه او دلباخته
چهـارده مـعـصـوم ـ عليهم السّلام ـ به ويژه
حضرت اميرالمؤمنين ـ
عليه السّلام ـ است.
هنگامى كه در کنار حرم
وصیّ بلافصل خاتمالانبیاء ـ
علیهما السّلام ـ
مينیبوس كاروانشان ایستاد و در آن را گشودند، جذبه حضرت چنان او را
در بر گرفت كه خود را چهاردست و پا به زمين انداخت و روى زمين، خود را
میكشيد تا اين كه به رواق حضرت علی ـ عليه السّلام ـ رسيد و در اين
ميان، چند بار عمامهاش از سرش افتاد و خود متوجّه نشد.
او يک روز پيش از عروج ملكوتیاش كه در خانه بسترى بود، به يكى از
بستگـانـش فـرمـود: «مـنـظـومـه
امـيـرالـمـؤمـنـيـن ـ عليه السّلام ـ
را برايم بخوان!» و
اين، سخن معنوى آخرش بود.
روزى
در شهر شهريار، مردى او را به باغش برد و به او گفت: «چند سال است كه
حشرههايى به باغهاى انگور اين منطقه هجوم میآورند و اكثر محصولات
باغها را از بين میبرند.»؛ سپس يكى از آن حشرهها را در كف
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
نهاد و از او خواست كه ضرر آنها را از باغش دفع كند.
استاد
ـ قدّس سرّه ـ
به او فرمود: «قول میدهى كه انگور مورد نياز جشن عيد غدير ما را
فراهم كنى؟» و او گفت: «آرى.»
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
به آن حشره رو كرد و فرمود: «اى حشره! اگر اين مرد راست میگويد،
شماها از اين باغ برويد و با اين باغ كارى نداشته باشيد!»
روز عيد غدير آن سال، آن مرد با يک وانت بار انگور از راه رسيد و به
ايشان گفت كه امسال به باغ ما هيچ حشرهاى آسيب نرسانيد!
«تو خود حديث
مفصّل بخوان از
اين مجمل!»
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
با اين كه در علوم مختلف اسلامى تبحّر داشت، ولى همهساله در داخل يا
خارج قم منبر میرفت و مردم را با سخنان شيرين و شيواى
خود از چشمهسار 14
معصوم ـ عليهم السّلام ـ سيراب میكرد.
در خانه او هميشه به روى مردم باز بود و هر كس هر نياز يا پرسشى در هر
وقت شبانهروز داشت، میتوانست به خدمتش برسد و عرض حاجت كند.
وى در منزل خويش در صبحهاى جمعه، جلسه درس اخلاق و
قرائت دعاى توسّل، در اعياد حـضـرات مـعـصـومـيـن ـ عليهم السّلام ـ
مجلس جشن، و در روزهاى شهادت ايشان مجلس عزا برگزار میكرد.
اكنون نيز اين جلسات در صبحهاى جمعه، نيمه شعبان، و عيد سعيد غدير
برگزار میشود و راقم اين سطور،
اسماعيل داستانى،
در خدمت
ارادتمندان
اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ میباشد.
از
فعّاليّتهاى اجتماعى
استاد بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
تأسيس «دارالبحث اسلامى قم» بود كه به پرسشهاى مذهبى جوانان داخل و
خارج كشور پاسخ میداد.5
همچنين وى «مؤسّسه باقياتالصّالحات» را تأسيس كرد كه در راه تبليغ
مذهب تشيّع و كمک به نيازمندان كوشا بود.
از كارهاى ديگر او تأسيس «نشر طاهر» بود كه آثارش را چاپ میكرد و
اكنون نام آن، «مؤسّسه تحقيقاتى و انتشاراتى علاّمه بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ»
میباشد.
همسر وفادار و فداكار او نيز سالها با
او در
خدمت به مردم شريک بود. او با زحمات طاقتفرسايش از ميهمانان وى
پذيرايى میكرد و با ايجاد آرامش و تربيت صحيح فرزندان، او را در
نوشتن و برگزارى جلسات يارى مینمود.
قلب
نورانى
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
حدود ساعت 1 بعد از ظهر سهشنبه، 12 / 3 / 1383، از كار ايستاد و وى
تبسّمكنان مولا و محبوبش، حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ را كه
عمرى از او دم زد و نوشت، ملاقات كرد.
چه خوش است وقت مـرگـم بـه كـنـار مـن نـشـيـنـى!
چه خوش است جان سپارم، تو به چشم خود ببينى!
كــــه رســــم در آن زمـــانْ مـــن بـــه كــمــال آرزويـــم
تــــو ولايــــتــــم پـــــذيـــــرى، بــه شـفــاعـتـم گـزيـنـى
و آن گاه به لقاى
پروردگارش كه سالها مخلصانه در راهش خدمت كرده بود، شتافت.
عاشقان حق به حق، جان میدهند
بهرشان جاندادن آسان است و بـس
بـهـــر ايــن دلـدادگــــان، روى زمــيـــن
تـنـگ و نـازيــبــا و زنـدان اسـت و بـس
عــاشـقــان را مـــرگ بــاشـد مـوهبت
رحـلت عاشق، درخشان است و بس
در زمــان مــرگ، شـــادان مــیشــود
چـون روانـه سوى رحمان است و بس
پيكر پاک ايشان در روز چهارشنبه، 13 / 3 / 1383، از بيت ايشان تا حرم
مطهّر حضرت معصومه ـ عليها السّلام ـ با حضور
حضرت آيتاللّه العظمى مدنى تبریزی
ـ دامت بركاته ـ، علما، و مردم سوگوار تشييع شد و مرجع مذكور بر
پيكر ايشان نماز خواند.
استاد
بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
در گلزار شهدا، روبهروى قبر
حضرت علىّ بن جعفر ـ عليهما السّلام ـ، در
طبقه فوقانی قبر مادر عزيزش كه 11
سال پيش از ايشان
رحلت كرده بود، دفن شد.
در مراسم سوگوارى ايشان، رئيس دفتر مقام معظّم
رهبرى، چند تن از مراجع، نمايندگان مراجع، استادان حوزه و
دانشگاه، طلاّب داغديده، و عموم مردم شركت كردند.
روح بزرگوارش شاد و يادش جاودانه باد!
هر زمانى ز مـن اى خـسـتهدلان! ياد كنيد
بـا هـمـان يـاد، دل و جــان مــرا شــاد كنيد
قـصـدم ايـن بـود كنم خدمت دين و مـيـهـن
ايـن دو از هـمّـت خــود بـيـشتــر آبــاد كنيد
شيعهبودن به على، فطرت و آيين من است
پـور خـود را بـه سـوى مذهبش ارشاد كنيد
بـه «بـنيـسـى» كـه دگر نيست ميان مردم
رحمـتى خوانده و از او به
خوشى ياد كنيد
از
استاد
بنیسی
ـ قدّس سرّه ـ
4 فرزند به جا مانده است:
1.
دخترى با فضل
فراوان كه معلّم قرآن و معارف الاهى است؛
2. «طاهر»
كه ناشر كتب ايشان است؛
3. «حبيب»
كه طلبه و استاد علوم رايانهاى میباشد؛
4.
حقير
كه درس طلبگى میخوانم.
ندارم غصّـهاى گـر مـن بميرم
كه از نسلم چهار استاد ماند
پینوشتها:
1.
همه اشعار
اين مقاله از
استاد بنيسى
ـ قدّس سرّه ـ
است.
2. بسيارى از مطالب
اين متن، برگرفته از كتاب زيباى «شيرخداى آذربايجان» است.
3. دانشمندان
آذربايجان، ص 16؛ ريحانةالادب، ج 2، ص 252؛ سخنوران آذربايجان، ج 1، ص
129 و 130، و تذكره شعراى آذربايجان، ج 1، ص 129؛ برگرفته از: مفاخر آذربايجان، عقيقى بخشايشى،
نشر آذربايجان، تبريز، چاپ اوّل، پاييز 1375،
ج 3، ص 1309 و 1310.
[4. فهرست این
آثار در
قسمت «آثار» قرار داده شده است.]
[5. اینک این کار را
این پایگاه اینترنتی دنبال میکند. رجوع کنید به:
پرسش از محقّق بنیسی] |