امام حسین ـ علیه السّلام ـ و روز چهارم محرّم

زندگی

«قسمت چهارم»

در ادامه بی‌تأثیر نیست كه اشاره‌ای هم به داستان فرزندان غریب و مظلوم حضرت مسلم داشته باشیم.

طبق قولی، مسلم دو پسر از پسران خود به نام‌های «محمّد» و «ابراهیم» را همراه خود به کوفه آورد. محمّد بزرگ‌تر از ابراهیم بود و هر دوی آن‌ها کمتر از ده سال سن داشتند. مسلم وقتی احساس خطر کرد، آن‌ها را به شریح قاضی سپرد که او از آن‌ها مراقبت کند.

بعد از شهادت مسلم، ابن‌زیاد دستور دستگیری کودکان را داد. شریح هم از ترس، آن‌ها را به پسر خود سپرد تا همراه کاروانی آن‌ها را به مدینه بفرستد. آن‌ها شبانه در پی یافتن کاروان از کوفه خارج شدند؛ ولی کاروان رفته بود. پسر شریح گفت: سیاهی کاروان هنوز پیداست سریع‌تر بروید تا به آن برسید. آن‌ها به دنبال کاروان حرکت کردند؛ ولی به آن نرسیدند. در این هنگام شخصی آن‌ها را یافت و تحویل ابن‌زیاد داد. او هم دستور زندانی‌کردن آنها را صادر کرد.

زندان‌بان که از شیعیان بود، آن‌ها را آزاد کرده و فراری داد تا به قادسیه و از آن‌جا توسّط آشنایی به مدینه بروند. آن‌ها شبانه از کوفه خارج شدند؛ ولی چون راه را نمی‌شناختند، بعد از این‌که تا صبح راه رفتند، صبح خود را در اطراف کوفه یافتند و از ترس بالای درخت نخلی در یک نخلستان پنهان شدند.

کنیزی آن‌ها را پیدا کرد و به خانه، نزد خانم خود (که زن حارث بود) برد. خانم خانه وقتی متوجّه شد که آن‌ها کیستند، تا شب به خوبی از آنها پذیرایی کرد و بعد به اتاقی برد تا بخوابند. ساعتی بعد حارث خسته و درمانده به خانه آمد. وقتی زنش علّت خستگی را پرسید، گفت: برای گرفتن جایزه‌ای که ابن‌زیاد معیّن کرده، کلّ روز اطراف شهر را دنبال فرزندان مسلم گشتم تا این که اسبم از خستگی مرد و من مجبور شدم پیاده به خانه بیایم. زن او را از اینکار بازداشت؛ ولی او توجّهی به حرف زنش نکرد.

نیمه‌شب، اوّل محمّد و سپس ابراهیم هراسان از خوابی که دیده بودند بیدار شدند و بعد فهمیدند که هر دو یک خواب دیده‌اند. بشنوید چه خوابی بود: خواب دیدم در بهشت هستیم و کنار پنج تن آل عبا و پدرمان نشسته‌ایم. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به ما نگاه کرد و خطاب به پدرمان فرمود: چرا فرزندانت را در میان دشمنان تنها گذاشتی؟ پدرمان در جواب گفت: آن‌ها فردا نزد ما می‌آیند.

با دیدن این خواب هر دو برادر یقین کردند که به زودی کشته خواهند شد. در همین لحظات، حارث از صدای ایشان بیدار شده، به دنبال صدا آن‌ها را پیدا کرد و فهمید چه کسانی هستند. صبح روز بعد، حارث آن‌ها را برد تا به قتل رسانده و با دادن سر آن‌ها، جایزه‌ای از ابن‌زیاد دریافت کند.

دراین میان هر چه زن او اصرار و التماس کرد که آن‌ها مهمان ما هستند ازکشتنشان دست بردار، در قلب چون سنگ او تأثیری نگذاشت. او دو کودک را کنار رود فرات برد. ابتدا از غلام خود خواست تا آن‌ها را بکشد. غلام امتناع ورزید و وقتی اصرار زیاد حارث را دید، خود را به آب فرات انداخت و طبق نقلی حارث او را کشت. سپس حارث از پسرش خواست تا این کار را بکند و باز همان اتّفاق قبلی رخ داد و پسر نیز خود را به آب انداخت.

حارث که این وضعیّت را دید، خود دست به کار شد و اوّل گردن محمّد، سپس گردن ابراهیم را زد و سرهای مطهّر آن‌ها را در توبره گذاشته، نزد ابن‌زیاد برد. آن ملعون هم با دیدن سرها و شنیدن ماجرا ناراحت شد و دستور داد حارث را به همان مکان برده و گردن بزنند.

این است پایان کار ظالمان در دنیا و در آخرت که خداوند در قرآن می‌فرماید: «سَیَعلمُ الذین ظلموا ایََََّ مُنَقَلبٍ یَنقلبون: و كسانی كه ظلم كردند، به زودی خواهند دانست که به چه جایگاه و دوزخ انتقامی بازگشت می‌کنند.»

(شعرا، آیه 227).

تاریخ‌نگار

1 در این روز از سال 61 ق. ابن‌زیاد به فتوایی که از شریح قاضی گرفته بود، در مسجد کوفه خطبه خواند و مردم رابه کشتن امام حسین ـ علیه‌السّلام ـ تحریک کرد.

کتاب تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری


معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان


حسن رضازاده اندواری هستم.

31 ساله از شهر آمل

درس خارج حوزه و علاقه‌مند به صعود به مراتب انسانیّت

پیشنهاد من: تلاش برای رسیدن به مدینه فاضله در سایه حکومت ولی خدا

رایانامه من: 313yas@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 650 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393